محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
70
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
وى روى گرداندند ، ابراهيم عليه السّلام دريافت كه گوش آنان به سخن وى بدهكار نيست ، و نفوذ به قلب آنان بعيد است و چون ديد كه قوم وى به خرافات خود چنگ زدهاند و به بتپرستى تمسك جستهاند ، نقشه جديدى عليه بتها كشيد و با خود سوگند ياد كرد كه در نابودى بتها تدبيرى به كار گيرد تا اين مردم لمس كنند و دريابند كه بتها قادر نيستند نفع و ضررى برسانند و حتى نمىتوانند خطر و تهديد را از خود بر طرف سازند و يا از آن جلوگيرى كنند ، چه رسد به اينكه بخواهند شرى را از مردم برانند . شايد قوم بدين ترتيب درك كنند كه اگر عبادت بتها را كنار بگذارند ضرر و خطرى متوجه آنها نمىشود و اگر به عبادت آنها كمر همت بستند و از روى اخلاص آنها را عبادت نمودند خيرى از آنها نمىبينند . برنامه مردم بابل اين بود كه هر سال عيد و جشنى عمومى برپا مىكردند و ايام عيد را در خارج شهر مىگذراندند و غذاهاى فراوانى در معابد مىگذاشتند و به خارج شهر مىشتافتند تا پس از انجام مراسم عيد به شهر و عبادتخانه بازگردند و در اوج شادى و شعف از غذاهاى موجود استفاده نمايند . ايشان معتقد بودند كه در غياب مردم ، خدايان به غذاها بركت مىدهند و صرف اين غذاها موجب نيكى است . زمانى كه قوم تصميم گرفتند براى انجام مراسم عيد به خارج شهر بروند ، از ابراهيم عليه السّلام دعوت كردند كه آنان را همراهى كند و با آنان به خارج شهر برود ولى ابراهيم قبول نكرد كه با آنان همراه شود و در سلك ايشان درآيد ، زيرا او تصميم گرفته بود كاخ خدايان آنان را ويران سازد و نخست بتهاى ايشان را واژگون گرداند . ابراهيم عليه السّلام در رد درخواست و دعوت آنها ، خود را بيمار وانمود كرد درحالىكه كسالتى نداشت و تنها روحش رنج مىبرد و حالش دگرگون بود ، زيرا غم بتپرستى قوم او را ملول و افسرده ساخته بود و خشم و غضب او آشكار بود ، چون مردم دعوت او را لبيك نگفته و به سخن حق او گوش نداده بودند . قوم ابراهيم چون از بيمارى ابراهيم و احتمال سرايت آن به بقيهء افراد بيم داشتند ، او را رها كردند و بر دعوت خود پافشارى نكردند ، بلكه از ماندن ابراهيم اظهار خشنودى نمودند و با خرسندى براى انجام مراسم عيد عازم خارج شهر شدند . اكنون